X
تبلیغات
رایتل

ای وای در این دار فنل خستگی ما چیزی نبود جز غم دلبستــــــــــگی ما
ما خمله اسیر من و مایی خویشیم اینجاست همان علت صد دستگی ما

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب                     بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند.

من با تو اغاز میشوم ودر هر ثانیه هزاران بار تکرار!!!!!
قلبم را با خاطراتش به تو می بخشم !!!!!!!!
گاهی به جای من نفس بکش !!!
شاید با  نفس تو خدا مرا دوباره به خاطر اورد

ensan ba arayesh kardan va avikhtane zivar alat be zeshtie khod ateraf mikonad

jabran khalil jabran

رابرت اسلاتر : اگر به انسان ها شخصیت و فرصت ابراز عقیده بدهید، پاداش و امکان مشارکت بدهید، رشد خواهند کرد و اندیشه های ناب خود را بیرون خواهند ریخت

 

خلقت زن

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-
این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند .


دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود: فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند هیاهو می کردندوهول میزدند و بیشتر میخواستند.در بساطش همه چیزبود: غرور, حرص, دروغ

خیانت, جاه طلبی و.... هرکس چیزی میخرید ودر ازایش چیزی می داد: بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند وبعضی ها پارهای از رو حشان را وعده ای دیگر آزادگیشان رامبخشیدند. شیطان میخندیدودهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد.دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خنددید و گفت :من با کسی کار ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کر ده ام و آرام نجوا میکنم نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد میبینی ! آدمها خودشان

دور من جمع شده اند.جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق نمی کنی تو زیرکی ومومن زیرکی وایمان میتواند آدم را نجات دهد. انسان زیرک می تواند حتی از شیطان نیز به نفع خود بهره کشد ولی اینها ساده اند و گرسنه , با هر چیزی فریب می خورند.... از شیطان بدم می آمد ولی حرفهایش شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند و هی گفت و گفت و گفت

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خود گفتم بذار یک بار هم شد ه کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور و ریا توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود آن وقت نشستم و های های گریه کردم.اشکهایم که تمام شد،‌بلند شدم تا بیدلی را با خود ببرم که ناگهان صدایی شنیدم صدای قلبم را...... بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود


روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بودکه به کوه نظری انداخت و گفت: خدایا این کوه رو برام تبدیل به طلا کن. در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد.مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد: خدایا کور بشه هر کسی که از تو کم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.


به سرنوشت بیاندیش .که چگونه تصویر گر جدائهیاست.بر من خورده مگیر چراکه جبر زمانه از اغاز هر سلام به پایان بدرود میرسد.
اورده اند که روزی درویشی با خدای خود عهد کرد که بجز میوه هایی که از درخت برزمین میریزد نخورد چند مدتی وضع برفق مراد بود بادی میوزید ومیوه بر زمین میریخت و درویش نوشجان میکرد تا اینکه چند روزی بادی  نوزید  ومیوه ای برزمین نریخت درویش همچنان در حسرت وزیدن باد بود که باد وزید اما میوه بر زمین نریخت شاخه ای بطرف درویش پایین امد درویش دست برد ومیوه ای چید واز محل دور شد به جمعیتی رسید داخل جمعیت شد وبه خوردن میوه مشغول سوارانی به جمعیت نزدیک شدند همه را دستگیر کرده به محکمه قاضی بردند وچون ان جماعت دزد بودند قرار براین بود که یک دست وپای دزد را قطع میکردند تا اینکه نوبت به درویش رسید دستش را قطع کردند نوبت به پایش که رسید فرد معتمدی واردمحکمه شد وعرض کرد ای قاضی من درویش را مشناسم مردی پاک وزاهد است او دزد نیست که درویش لب باز کرد وگفت سزا در همین دنیاست قصد دزدی نداشتم اما عهد با پروردگارم را شکستم وسزایش را دیدم
درویشی قصه زیر را تعریف می کرd
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

قهرمان تنیس

آرتو اشی (Arthur Ashe) قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟‌» آرتور در پاسخش نوشت:در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟


بیست و پنج قرن پیش ، یک حکیم چینی به اسم لائوتسه حرفی زده است که هم اکنون هم مورد استفاده قرار می گیرد : " دلیل این که رودخانه ها و دریاها ، صدها جویبار کوهستانی را در خود می پذیرند این است که در ارتفاعی پست تر از آن ها جریان دارند . به همین دلیل هم بر همه آن ها حکم می رانند . مرد دانا هم که می خواهد از همه برتر باشد ،خود را از همه پست تر می کند . می خواهد رهبر دیگران باشد ، پشت سر آنها حرکت میکند . بنابراین کسی سنگینی برتری آنها را حس نمی کند و هر چند مقامش برتر از همگان است ، کسی آزرده خاطر نمی شود . "

پس بگذارید دیگران احساس کنند نظری که ابراز می شود ، نظر خودشان است .

هدف ها و رویاهای ما به منزله سکوی پرشی هستند به درون اقیانوس زندگی . هر چه هدف و آرزوی ما بزرگ تر و واقع بینانه تر و ارتفاع سکوی پرش ما بیشتر باشد و هر چه سختی ها و ناملایمات بیشتری را تحمل شویم به اعماق پایین تری از اقیانوس بیکران زندگی وارد شده و از نعمات و گنج هایی که در اعماق این اقیانوس واقع شده بیشتر بهره مند می شویم .

هر چه هدف های ما کوچک و ناچیز باشد در عمق کمی از این اقیانوس قرار می گیریم . ولی باید این نکته را نیز در نظر بگیریم که نباید آرزوها و اهدافمان آن گونه دور از واقعیت باشند که به قول معروف با سر به ته اقیانوس برخورد نماییم و تمام هستی و زندگی مان را به باد فنا بسپاریم .

امیدوارم که همه در پرش از سکوی آرزوهایشان موفق باشند


خوند ملا عبدالرزاق لاهیجی از جمله فلاسفه مشهور است. لذا در مسائل جزئی فقهی چندان بررسی نمی‌کرد، بنابراین از آن قبیل مسائل چیزی در خاطر نداشت. روزی شخصی مقدس از او پرسید: آقا! اگر کلاغ در چاه بیفتد و بمیرد چند دلو آب از چاه بکشیم تا پاک شود؟ آخوند با بی‌اعتنایی پاسخ داد: برادر! کلاغ مرغی است زرنگ، هرگز توی چاه نمی‌افتد.
روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی میکرد. او خدای ویشنو را می پرستید،خدایی که مسئولیت نگهداری از تمام آقرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همانطور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد.
روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت که جلوی او ظاهر شود. آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.
خدای ویشتو به آن زن مومن گفت:" من از این پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنم".
آن زن آنچه را که می شنید باور نداشت . چه خوشبختی حیرت آوری! فکرش با سرعت تمام به کار افتاد"چی باید بخواهم؟ پولدار شدن؟ فرزندان زیاد و سالم؟خانه ای بزرگ و مجلل؟ " . آن زن آنقدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت ،بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو همچنان منتظرش ایستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت: " خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم". خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد: " هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم". و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد. چه کار باید می کرد؟ چطور میتوانست چنین تصمیمی بگیرد؟ او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آنها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سئوال کرد:" تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟" دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری. دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی. دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه اینکه فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آنچنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد. او با طعنه و عصبانیت گفت: " تمام دوستانت احمقند. اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آنها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آنقدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون اینکه خودش متوجه باشد، دیگر صبحها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی کرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرود های مذهبی نمی خواند. تمام فکرو ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:" آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه اینکه به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. ازتو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟" قبل از اینکه دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:" فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی بدست می آوری یا از دست میدهی." زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.

بر گرفته شده از کتاب باربارا" راز خوشبختی"
*** گوته: «هر آنچه را که می توانید انجام دهید ، و یا در رؤیای خود می بینید که قادر به انجام آن هستید شروع کنید ، جسارت در بطن خود، نبوغ و قدرت جاودانه ای را نهفته دارد»

آدمهای احمق برای چیزهایی که نمی فهمن ارزش خاصی قائلن.

بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند:" امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است." من ترجیح می دهم اینگونه تصور کنم:" امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم طوری زندگی کنم که انگار دیگر هیچ  فرصتی ندارم." وین دایر

در مقابل 10 دقیقه عصبانیت،600 ثانیه خوشبختی را از دست می دهید.

اگر در لحظه خشم شکیبایی خود را حفظ کنید،یکصد روز غصه نمی خورید.

دوستان جدید پیدا کنید،اما دوستان قدیمی را هم حفظ کنید.اینها نقره و آنها طلا هستند.

خدای تنهایان و بی کسان وبی مونسان ای مخاطب اشنای دردهای نگفتنی اگر بنا است بسوزیم طاقتمان ده واگر بنا است بسازیم قدرتمانده ای محبوب جاودانی! اگر نبود غطر حضور تو در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می اوردیم واگر نبود گرمای دستهای تو در این سرمای بی کسی چگونه سر میکردیم؟

رابرت اسلاتر : اگر به انسان ها شخصیت و فرصت ابراز عقیده بدهید، پاداش و امکان مشارکت بدهید، رشد خواهند کرد و اندیشه های ناب خود را بیرون خواهند ریخت


 

.درویشی در تاریکی وارد خانه اش شد و میان اتاق ماری دید.
وحشت کرده و از خانه بیرون رفته چراغی روشن کرد
و با چوبی به اندرون رفت تا مار را بکشد.
همین که روشنایی دید ِ درویش را بهبود بخشید
دید که ریسمانی بر روی زمین است که او مار فرض کرده بود.
دیدند درویش گریبان چاک می کند و می گرید.
گفتند این حال تو از برای چیست؟
گفت:نکند چراغ دیگری باشد که اگر روشن شود
معلوم شود که آن ریسمان هم نیست و چیز دیگریست!!!

الهی، عبادتم را بهتر فرما نیتم را برتر فرما،
دلم را چون قمر منور فرما، این بنده ات را منبع خیر و بی شر فرما،
چراغ وجودم در انبور عرفان و کرامت روشن فرما ، فراقم را به وصال مبدل فرما.
الهی، به این گدای درگاهت از خزانه رحمتت صدقه ای مرحمت فرما ای مبدا ،
ای رحمت بی انتها، ای حقیقت بقا، ای همه موجودات عظمت در فنا.



اگرتو  میتونی زیبایی رو در رنگهای یه گل کوچیک حس کنی

پس هنوز امید در تو زنده است


منبع اصلی کدهای جاوااسکریپت
http://minos.blogfa.com
«ًاَللّهُمَّ کُن لِوَلیِّکَ الحُجَّةِ ابن ِالحَسَن صَلَواتُکَ عَلَیه ِو َعَلی آبائِه فی هذِه ِالساعَة وَ فی کل الساعَة وَلیّاً وَ حافظا وَ قائداً وَ ناصراً و َدَلیلاً وَ عَینا حَتّی تُسکِنَه اَرضَکَ طَوعا وَ تُمَتِّعَه فیها طَویلا »